« اگر عکسهای شما به اندازه کافی خوب نیستند، [به این دلیل است] که به اندازه کافی [به سوژه] نزدیک نشده اید.»
رابرت کاپا
رابرت کاپا، یکی از تاثیرگذارترین عکاسان جنگی قرن بیستم بود. وی جنگهای زیادی را به تصویر کشید، از جنگ داخلی اسپانیا شروع کرد و چهره خشنِ جنگ جهانی دوم را با تصاویر بینظیرش در روز D در ساحل اوماها، در حافظه جمعی تثبیت کرد. مشهورترین عکس او، مرگ یک شبه نظامی وفادار (1936)، یک سرباز اسپانیایی در جبهه کوردوبا است که در اثر شلیک گلوله، کشته میشود. کاپا در خلال دورههای صلح و بدون جنگ، پرترههایی از چهرههای برجسته فرهنگی، از جمله پابلو پیکاسو و جان اشتاینبک را ثبت کرد. کاپا در کنار افرادی همچون هنری کارتیه-برسون، از بنیانگذاران آژانس عکس مگنوم بود. وی هنگام عکاسی برای نشریه لایف از نخستین جنگ هندوچین، روی یک مین زمینی پا گذاشت و کشته شد.
رابرت کاپا، شاید بزرگترین عکاسِ جنگ تمام دوران باشد. کسی که برای مدت 18 سال از 5 جنگ مهم؛ شامل جنگ داخلی اسپانیا (1936)، جنگ دوم چین و ژاپن (1938)، جنگ جهانی دوم، جنگ اعراب و اسرائیل (1948) و جنگ نخست هندوچین (1954) عکاسی کرد و مجموعهای از بهترین عکسهای خود را به ثبت رساند و در همین جنگ آخر هم در سن 40 سالگی کشته شد. رابرت کاپا در عکسهای خود به نوعی بیواسطگی و نزدیکی دست یافت و انقلابی در نحوه ثبت جنگ ایجاد کرد. چشمِ تیزبین و علاقه او به دوربینهایی با فرمت کوچک، در واقع امضای او برای خلقِ سبکی بود که ترکیببندیِ رسمیِ دقیق و حسی از اصالتِ مستند را با یکدیگر ترکیب میکرد، سبکی که در نهایت منجر به ثبت تصاویری جذاب و صریح میشد و نشان دهنده بیان بصری منحصر به فردی از جنگ و تاثیرات آن بود. کاپا به عنوان فردیِ صلحطلب و ضدجنگ زندگی خود را سپری کرد و در نهایت با عکاسی از چهره انسانی و گاه غیرانسانیِ درگیریهای جهانی درگذشت.
رابرت کاپا در 22 اکتبر 1913 با نام اصلی آندره آرنو فریدمن در بوداپست مجارستان به دنیا آمد. وی دومین پسر از 3 پسری بود که دزوش و جولیا فریدمن به دنیا آوردند. کاپا در همان سنین کودکی به دلیل ارتباطاتی که با هنرمند، شاعر و سوسیالیست مجارستانی، لاجوس کاساک (Lajos Kassák – که کاپا در سال 1929 وی را ملاقات کرد) داشت، با دیدگاههای سیاسی و اجتماعی آگاه شد. کاساک، کاپایِ جوان را با عکسهای چندین عکاسِ مستندِ اجتماعیِ مجارستانی و همچنین تصاویر مهمی که در آن زمان توسط مشهورترین عکاسان اصلاح طلب، جیکوب رَیس (Jacob Riis – ژورنالیست و عکاس مستند اجتماعیِ آمریکایی- دانمارکی) و لوئیس هاین (Lewis Hine – جامعه شناس و عکاس آمریکایی)، ثبت شده بودند، آشنا کرد. کاپا به دنبال تلفیقِ علایق دوگانهِ خود در سیاست و ادبیات، آرزوی حرفه روزنامهنگاری را در سر داشت. وی همچنین بسیاری از عقاید سیاسی و اصلاح طلبانهِ کاساک را به عنوان عقاید خود پذیرفت و تا سن 17 سالگی در چندین تظاهرات محلی و راهپیماییهای اعتراضی به سیاستهایِ دولت شرکت کرد. فعالیت ِسیاسیِ در حالِ رشدِ کاپا منجر به مشارکت رادیکالِ وی در اعتراضات محلی در بوداپست شد. همچنین اشتیاق او به اصلاحات، باعث شد تا برای مدت کوتاهی با یک عضوِ حزب کمونیست مجارستان ملاقات کند، و علیرغم اینکه تصمیم گرفت که به سازمان کمونیستی نپیوندد، اما تماس او با یکی از اعضای آن، منجر به دستگیری وی و در نهایت اخراج وی از مجارستان در تابستان سال 1931 شد. به دنبال آن، کاپا، زادگاه خود، بوداپست را ترک کرد و برای تحصیل در رشته روزنامهنگاری به برلین رفت.
کاپا در برلین در حالیکه در جستجوی کار بود، به عنوان دستیارِ اتاقِ تاریک در موسسهای با نام دفوت (Dephot) که در آن زمان، تعدادی از مهمترین عکاسان خبری با آن همکاری میکردند، مشغول به کار شد. به زودی کاپا موردِ توجه مدیر دفوت، سیمون گاتمن (Simon Guttmann) قرار گرفت و سرانجام یه دوربین قدیمی 35 میلیمتری لایکا را به کاپا قرض داد و به او اجازه داد وقایع جزئیِ محلی را پوشش دهد. لایکا، دوربینی کوچک و بی سرو صدایی بود و برای عکاسیِ رپرتاژِ بیواسطه، که مورد علاقه کاپا بود و بعدها به خاطر آن معروف شد، بسیار مناسب بود. کاپا اولین وظیفه مهم خود را به عنوان عکاسِ خبری در سال 1932 دریافت کرد؛ زمانی که مافوق وی در دفوت، کاپا را برای تهیه گزارشی از سخنرانی تروتسکیِ تبعید شده (انقلابی مارکسیست، نظریه پرداز و سیاستمدار روسی؛ بهخاطر کشمکشهایی که در دهه ۱۹۲۰ میان تروتسکی و ژوزف استالین، بر سر قدرت و شیوه اداره حکومت، وجود داشت، تروتسکی از حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه اخراج و از اتحاد شوروی تبعید شد) به کپنهاگ دانمارک فرستاد. کاپا که قادر به حمل مخفیانه دوربین کوچک خود به داخل ورزشگاه و قرار گرفتن در نزدیکی محل صحبت تروتسکی بود، به طور مخفیانه مجموعهای از عکسها را ثبت کرد که به طور فوق العادهای، انرژیِ سخنرانِ پرشور روسی و درام لحظهای را به تصویر می کشید، به طوری که نشریه ولت اشپیگل (Der Welt Spiegel) برلین یک صفحه کامل را به عکسهای کاپا اختصاص داد.
با به قدرت رسیدن آدولف هیتلر (Adolf Hitler) در اوایل سال 1933، کاپا، که هم یهودی و هم یک فعال سیاسی بود، برلین را ترک کرد. وی سرانجام در پاریس اقامت گزید، جایی که مدتی در بهار 1934و پس از آن، یک دوره دشوارِ زندگی در فقر را گذارند. در همین زمان بود که کاپا با آندره کرتوش (Andre´ Kerte´sz)، دوست مجارستانی خود، که عکاس هنری و روزنامه نگار موفقی بود و برای مجله فرانسوی Vu کار می کرد، ملاقات کرد. کرتوش با کمک مالی به وی، یافتن شغلی برای او و آموزش عکاسی، به کاپای جوان کمک کرد. در همین زمان در پاریس بود که کاپا با دیوید سیمور (David Seymour – ملقب به چیم، عکاس و ژورنالیست لهستانی) و هنری کارتیه- برسون (Henri Cartier-Bresson – عکاس فرانسوی) ، دو عکاس جوانی که کاپا با آنها روابط شخصی و شغلیِ مادام العمری برقرار کرد، دوست شد. کاپا با پرورش مهارتهای عکاسی و ارتباطات حرفهای خود از طریق این شبکهِ در حالِ رشدِ دوستانِ عکاس در پاریس، سرانجام نام خود را به عنوان یک روزنامه نگار-عکاس ثبت کرد؛ با ثبت مجموعهای از عکسهای دقیق از تاریخچه راهپیماییها و اعتصابهای سیاسی مربوط به مبارزات چپِ جبههِ مردمی ( منتهی به انتخابات 1936) برای روزنامه Regards در پاریس.
در تابستان همان سال، کاپا نخستین سفر از سفرهای چندگانه خود را به همراه همکارش گردا تارو (Gerda Taro – عکاس جنگ یهودی آلمانی و معشوقه کاپا) به اسپانیا برای پوشش جنگ داخلی که اخیراً در آنجا آغاز شده بود، آغاز کرد. کاپا با استفاده از دوربین لایکای خود، مجموعهای از عکس های بسیار معتبر از نبردهایی که در شمال شرقی و جنوب اسپانیا در جریان بود، تهیه کرد. در جنوب اسپانیا و در حوالی شهر کوردوبا بود که کاپا یکی از نمادینترین عکسهای تاریخ جنگ را ثبت کرد؛ تصویر معروف او از یک سرباز جمهوری خواه اسپانیایی در لحظه دقیق مرگ. این عکس و عکسهای دیگر کاپا از جبهه اسپانیا، در تعدادی از روزنامههای پر تیراژ و مجلات معتبر فرانسه و انگلیس چاپ شدند و مجله آمریکایی لایف، مجموعهای از تصاویر وی را منتشر کرد که محاصره مادرید و اوضاع سخت آن را نشان میداد. عکسهای تحسین شده کاپا از جنگ داخلی اسپانیا، ورود وی را به عنوان روزنامهنگاریِ برتر به صحنه جهانی اعلام کرد و پس از بازگشت به پاریس، وی کتابی از عکسهای خود و تارو از اسپانیا را با عنوان «مرگ در حال ساخت» منتشر کرد که آن کتاب را به تارو تقدیم کرد ( تارو هنگام پوشش درگیریها، جان خود را از دست داده بود).
در سال 1938، کاپا که اکنون شهرتی به دست آورده بود، به همراه جوریس ایوانسِ فیلمساز به چین رفت تا از جنگ دیگری عکاسی کند: حمله ژاپن به چین. کاپا به مدت شش ماه جنگ چین و ژاپن را پوشش داد و یک بار دیگر شهادتهای تصویریِ نزدیک و بی واسطهای از جنگ و تأثیرات آن بر مردم محلی آنجا را، ثبت کرد. این بار هم تصاویرِ ثبت شده توسط وی، در نشریه لایف و سایر نشریات چاپ شدند، عکسهای وی از بمباران هوایی ژاپن از شهر هانکو چین، در زمره موفقترین آنها قرار دارد. پاییز همان سال، کاپا برای عکاسی از خروج نیروهای بین المللی بریگارد به اسپانیا بازگشت. در ادامه از نبردهای مورا دبرو و سیگره که هر دو در جبهه آراگون بودند، عکاسی کرد. در ماه دسامبر، نشریه پیکچر پست، عکسهای کاپا را در 8 صفحه چاپ کرد و از او به عنوان «بزرگترین عکاس جنگ دنیا» یاد کرد.
پس از بازگشت به اروپا، کاپا به عکاسی از یکسری کارهای متفرقه غیرجنگی پرداخت؛ از جمله عکاسی از پرورشگاه بیارتیس فرانسه، تور دوچرخهسواری تور دو فرانس و عکاسی مستند از طبقه کارگر و بیکاران در آنتورپ بلژیک و اطراف آن. در سال 1940، او چندین ماه را در مکزیک گذراند و به عکاسی از تجمعات سیاسی و اعتراضات عموما خشن منتهی به انتخابات ریاست جمهوری آن کشور پرداخت.
با شروع جنگ جهانی دوم، کاپا به عکاسی از جنگ برای رسانههای خبری در هر دو طرف اقیانوس اطلس پرداخت، اما در درجه اول در انگلیس، برای مجله کولیرز (Collier’s) و سپس به عنوان خبرنگار اروپایی برای لایف (Life) کار کرد. عکسهای او از لندن در حین حمله معروف به «رعد آسا» (حمله معروف به رعد آسا، به بمباران هوایی در خلال جنگ جهانی دوم اشاره دارد که از سوی آلمان علیه بریتانیا صورت گرفت و طی آن به مدت 57 شبانه روز، لندن و نقاط دیگر بریتانیا از طرف نیروی هوایی آلمان مورد حمله و بمباران قرار گرفت. این نام از واژه آلمانی Blitzkrieg گرفته شده که به معنای رعد و برق است) همراه با انتشار کتابی بود که در سال 1941 با عنوان «نبرد پل واترلو» منتشر شد، که در آن مقاومت و انعطافپذیری مردم لندن را در طول بمباران هوایی شهر، توسط آلمانها و پس از آن نشان میداد.
در اواخر بهار و تابستان سال 1943، کاپا، مبارزات متفقین در شمال آفریقا و سیسیل به رهبری ژنرال جورج اس پاتون را پوشش میداد، و او باقیمانده همان سال را به عکاسی و مستندسازیِ پیشرویِ متفقین در جبهههای مختلف جنگ در سرتاسر سرزمین اصلی ایتالیا، از جمله آزادی ناپل و نبردهای اطراف آنتزیو پرداخت؛ “آن شب به مایوری رسیدم، حالم خوب بود، اما خسته بودم. تصمیم گرفتم دنبال یک تخت برای خواب بگردم. همیشه قبل از هر حملهای، بهترین جا برای پیدا کردن غذا و تخت، بیمارستان است. بیمارستان در یک کلیسای کوچک بود که خیلی هم پیدا کردنش سخت نبود. یک ردیف طولانی آمبولانس روبه روی آن صف کشیده بودند … راهبههای ایتالیایی از زخمیها پرستاری میکردند و اولین زندانیهای آلمانی هم زمین را میسابیدند، کمی این پا و آن پا کردم و بعد دوربینم را در آوردم. نور فلاشم با سخاوت طلسم را شکست. خب من عکاس بودم و آن جا هم یک بیمارستان معمولی نبود… داستان خوبی میشد”.
“فورت شوستر، یک کافهی قدیمی ایتالیایی بود که روی پیچ جاده، بالای گذرگاه قرار داشت… آلمانیها گذرگاه و تپه را بی وقفه میکوبیدند. خمپارهها دورتا دورمان منفجر میشدند، اما تورفتگی پیچ جاده از کافه محافظت میکرد و به این راحتی نمیتوانستند آنجا را بزنند… تمام شب خمپاره میبارید. آلمانیها جای دقیقمان را پیدا کرده بودند… ستوان کلنل واکر به قرارگاهِ تکاورها گزارش داد که دیدهبانهایش نتوانستهاند موقعیت خمپاره اندازهایِ تازه دشمن را پیدا کنند و نگران بود گردانش که لحظه به لحظه داشت تحلیل میرفت، نتواند مقاومت کند. کلنل داربی دستور داد به هر قیمتی که شده مقاومت کنند تا صبح نیروهای کمکی را بفرستد. نیروها به هنگام طلوع، از راه رسیدند. نیروهای کمکی عبارت بود از یک اسلحه 75 میلیمتری که روی یک هافتراکِ درب و داغان سوار شده بود و چهار تکاور، سرنشینش بودند. فرماندهی آن، کاپیتان اوبراین بود… ماموریت اوبراین پیداکردنِ خمپارهاندازهایِ پراکندهِ آلمانی بود و یک نقشه ساده پیشنهاد داد. او با هافتراکش حدود 60 متر جلو میرفت. آلمانیها هم به طرفش شلیک میکردند و در نتیجه موقعیت خودشان را لو میدادند… من دوربینی که بلندترین لنز را داشت انتخاب کردم. میخواستم بتوانم از در ورودی سنگر از تمام صحنهها عکس بگیرم. هافتراک بیرون رفت. چیزی نگذشت که سوت خمپارههایی که میآمدند و میرفتند دیگر از هم قابل تشخیص نبود. باید از لابه لای گلولهها میپریدم تو، اما توانستم از آن نمایشِ تماشایی، سی و شش عکس بگیرم “.
” مراسم جشن در ناپل خیلی خلاصه برگزار شده بود… با دوربینهایم که آویزان گردنم بودند خیابانهای متروک را گز میکردم؛ غمگین بودم و در عین حال خوشحال از اینکه برای عکس نگرفتن بهانه خوبی دارم. وقتی به هتل پارکو، که محل اقامتم بود برگشتم، حواسم سرجایش برگشته بود…صفی از مردمی که بیصدا روبه روی یک مدرسه ایستاده بودند، خیابان باریکی را که به هتل میرسید، مسدود کرده بودند…. توی صف ایستادم. وارد مدرسه شدم. با بوی شیرین و ناجور گل و جنازه مواجه شدم. بیست تابوت قدیمی در اتاق بود که به اندازه کافی رویشان با گل پوشانده نشده بود و آنقدر بزرگ نبودند که پاهای کوچک بچهها را پنهان کنند. بچههایی که که آن تابوتهای کودکانه کمی برایشان کوچک بود، اما آنقدر بزرگ شده بودند که با آلمانیها بجنگند و بمیرند… پاهای این بچهها استقبال حقیقی اروپا از من بود… کلاهم را برداشتم و دوربینم را در آوردم. از مادران بیچاره و بچههای کشته شدهشان تا لحظهای که تابوتها را بردند عکاسی کردم. عکسهای که در آن تشییع جنازه ساده در مدرسه گرفتم، حقیقیترین عکسهایم از پیروزی بودند”.
“ساعت سه صبح، صبحانهِ پیش از حمله را خوردیم… ساعت چهار صبح ما را روی عرشه جمع کردند. بارجهای حمله از بالابرها آویزان و آمادهی پایین آمدن بودند. دوهزار مرد در سکوت مطلق در انتظار اولین شعاعهای نور بودند. هر آنچه در ذهنشان میگذشت به نوعی دعا محسوب میشد. من هم خیلی ساکت ایستاده بودم. به همه چیز فکر میکردم. به دشتهای سبز، ابرهای صورتی، چرای گوسفندان، به همه روزهای خوب و از همه بیشتر، به گرفتن عکسهای خوب از حادثهی آن روز… دریا نآرام بود و قبل از آنکه از کشتیِ مادر جداشویم، همهمان خیس شده بودیم. چیزی نگذشت که سربازها یکی یکی بالا آوردند. هنوز راه زیادی تا سواحل نرماندی مانده بود که صدای اولین انفجار به گوش رسید. داخل آب پر از استفراغ پریدیم…حالا دیگر هوا آنقدر روشن شده بود که بتوانم عکس بگیرم. اولین دوربین کنتاکس را از کیف برزنتی ضدآبش بیرون آوردم. کف بارجمان به زمین فرانسه خورد. سرملوان در فولادی دماغه بارج را پایین آورد و آنجا، بین آن موانع فولادی با طراحیهای عجیب و غریب، باریکه زمینی بود که دود آن را پوشانده بود؛ اینجا اروپای ما بود؛ ساحل «ایزی رد». فرانسه زیبای من، کثیف و نامهربان بود و یک تیربار آلمانی دور بارج را به گلوله بسته بود و بازگشت من را به اروپا خراب می کرد. سربازانی که با من در بارج بودند، توی آب پریدند. سربازانی تا کمر توی آب، با اسلحههای آماده شلیک و گلوله هایی در فضا در پس زمینهای از ساحل دودآلود. همه چیز برای عکاسی مهیا بود. یک لحظه روی تخته ورودی قایق، حالت آماده باش برای عکاسی گرفتم تا اولین عکس از حمله را ثبت کنم. سرملوان که عجلهاش برای برگرداندن بارج لعنتی از آن جهنم، قابل درک بود، ژست عکاسیام را با تردید ماندن یا رفتن اشتباه گرفت و یک لگد حسابی به پشتم زد تا پرت شوم بیرون و پیش خودش خیال کرد کمک کرده تا تصمیم را بگیرم. آب سرد بود و ساحل کیلومترها آن طرف تر. گلوله آب دورتا دورم را سوراخ می کردند. به طرف نزدیکترین مانع فولادی رفتم. همان موقع یک سرباز به آن مانع رسید و چند دقیقهای آن را با هم شریک شدیم. پوشش ضدآب را از اسلحهاش کند و بیهدف شروع به تیراندازی به ساحلی کرد که پشت دود پنهان شده بود. صدای شلیکهای اسلحهاش بهش جرات پیش روی داد و مانع را به من واگذار کرد. جایم کمی بازتر شد و احساس امنیت بیشتری کردم. ایستادم تا از بقیه افرادی که مثل من پنهان شده بودند عکس بگیرم. هنوز خیلی زود و فضا برای عکاسی بیش از حد خاکستری بود. اما آب و آسمان خاکستری، مردان کوچکی را که لابلای ضدحملههای سوررئال مشاورین ارشد هیتلر، این طرف و آن طرف میدویدند، در تصویر تاثیرگذار میکرد. عکسهایم را گرفتم. با کراهت سعی میکردم از آن دکل فولادی دور شوم. اما هربار گلولهها مرا سرجایم بر میگرداندند. چهل-پنجاه متر جلوتر یکی از تانکهای آبی-خاکی نیمه سوخته روی آب آمد و من را پوشش داد. موقعیت را بالا پایین کردم. هیچ امیدی به آینده آن کت بارانی سنگین روی دوشم نبود. انداختمش توی آب و به طرف آن تانک رفتم. از لابه لای اجساد شناور به تانک رسیدم.چندتایی عکس گرفتم و دل و جراتم را برای آخرین پرش به ساحل جمع و جور کردم”.
“حالا دیگر آلمانیها همه جور سازی می نواختند. نمیتوانستم هیچ راهی بین گلولهها و توپهایی که بیست متری ساحل را غیرقابل عبور کرده بودند، پیدا کنم. پشت تانک خودم ماندم و جمله کوتاهی را که از روزهای جنگ داخلی اسپانیا با من مانده بود پشت سر هم تکرار کردم: «این کار خیلی جدیه. این کار خیلی جدیه». “
“از بالا، ساحلِ «ایزیرد»، احتمالا شبیه یک قوطیِ کنسروِ بازشدهیِ ساردین بود. از آنجا که از زاویهِ دید یک ساردین، عکاسی میکردم، پیشزمینهِ عکسهایم، چکمههای خیس و صورتهای سبز بود. بالای چکمهها و صورت ها، پر از دود و ترکش و پسزمینهِ عکسهایم، تانکهای سوخته و بارجهایی بود که داشتند غرق میشدند… توپِ مرگبارِ بعدی بین سیمهایِ خاردار و دریا افتاد و هر تکه ترکشش، یک بدن برای خودش پیدا کرد. کشیش ایرلندی و دکتر، اولین نفرهایی بودند که بلند شدند و روی ساحل ایزیرد ایستاند. عکس را گرفتم. توپ بعدی، نزدیکتر از قبلی به زمین خورد. جرات نکردم چشمم را از منظرهیاب کنتاکسم بردارم و همینطور دیوانهوار و پشت سرهم شاتر میزدم. در کمتر از یک دقیقه، دوربینم پرشد. نگاتیوم تمام شده بود. دستم را توی کیفم کردم که یک حلقه دیگر دربیاورم. اما دست خیس و لرزانم قبل از اینکه بتواند حلقه را توی دوربین جا بیندازد، فیلم را خراب کرد. چنددقیقه مکث کردم… و دیگر کم آوردم. “ِ
کاپا برای پوششِ پیشرفت نیروهای متفقین تا آزادی پاریس در آگوست 1944، از سواحل نرماندی تا پاریس، با لشکر زرهی 2 فرانسه همراه شد. در پاریس، او از ساکنان تازه آزاد شده و کمکهای آنها برای از بین بردن آخرین مقاومت آلمانها، توسط نیروهای آزادیبخش عکاسی کرد. پس از آزادی پاریس، کاپا به عکاسی ادامه داد تا آنکه در زمستان آن سال برای پوشش جنگ آردن؛ جایی که نبردی معروف به نبرد بولج یا نبر آردنن (نبرد آردنن یا نبرد بولج آخرین تلاش گسترده آلمان نازی برای جلوگیری از تهاجم ارتش آمریکا به آلمان در جنگ جهانی دوم است) درگرفت، به آنجا رفت. در آنجا بود که تعدادی عکس دراماتیک از سربازان آلمانی که توسط نیروهای متفقین محاصره شده بودند، ثبت کرد.
رابرت کاپا همچنین در سال 1945 همراه با نیروهای آمریکایی با چتر نجات به آلمان رفت و از پیروزیهای مهم متفقین در لایپزیگ، نورنبرگ و برلین عکاسی کرد. کاپا مانند هر درگیری دیگری که تا پیش از این پوشش داده بود، در طول جنگ جهانی دوم نیز، لنز دوربین خود را نه تنها بر روی سربازان و خط مقدم، بلکه همچنین بر روی مردم محلی و تأثیر جنگ بر آنها متمرکز کرد، و اغلب لحظاتی گویا، صریح و بی پرده را از زندگی آنان در خلال جنگ ثبت کرد. در طول جنگ، تصاویر عکاسی شده وی از سربازان و غیرنظامیان به طور منظم در نشریه لایف و کولیزر منتشر میشد. به دلیل تلاشهایش در طول جنگ، کاپا به همراه 20 خبرنگار دیگر در جنگ جهانی دوم، مدال آزادی ایالات متحده را در سال 1947 دریافت کرد.
“من همراه گردان لشگر پیاده نظام پنجم بودم. به پلی رسیدیم که به طرف وسط شهر لایپزیگ می رفت. جوخه اول از آن رد شده بود و ما میترسیدیم هرلحظه آلمانیها پل را منفجر کنند. یک آپارتمان چهارطبقه مدرن یک گوشه رو به پل بود. من رفتم طبقه چهارم تاببینم آخرین عکس از سربازان قوز کرده که پیش میرفتند، برای دوربینم آخرین عکس جنگ میشود یا نه. چهارنفر از سربازهای سلاح سنگین، یک مسلسل کاشته بودند تا پیشرویِ رویِ پل را پوشش دهند. شلیک کردن از پنجره سخت بود، برای همین گروهبان و یکی از سربازهایش مسلسل را برده بودند توی بالکن بیحفاظ. از جلوی در نگاهشان کردم. مسلسل را که تنظیم کردند گروهبان برگشت تو. سربازِ جوان ماشه را کشید و شروع کرد به تیراندازی. آخرین مردی که آخرین تیرها را میانداخت، فرقِ چندانی با اولی نداشت. عکس که به نیویورک میرسید، ممکن بود کسی نخواهد عکس یک سرباز معمولی با یک تفنگ معمولی را چاپ کند. اما چهره آن پسر، خیلی بشاش و تمیز و جوان بود و تفنگش هنوز داشت فاشیست میکشت. رفتم طرف بالکن و یکی دومتر آن طرفتر ایستادم. دوربینم را روی صورتش فوکوس کردم. شاتر زدم؛ اولین عکسم بعد از چندهفته؛ و آخرین عکس پسرک قبل از کشته شدن.
بدن پرجنب و جوش تفنگدار، خیلی بی سرو صدا، آرام شد و یک دفعه افتاد توی آپارتمان. صورتش همان بود. فقط یک سوراخ کوچک وسط چشمهایش درست شده بود. کنار سرافتادهاش گودالی از خون درست شد و نبضش دست از کار کشید.
گروهبان نبض را گرفت، از کنارش رد شد و اسلحهاش را گرفت دستش. اما دیگر نمیتوانست تیراندازی کند. مردان ما به پل رسیده بودند. من عکس آخرین کشته جنگ را داشتم. روز آخر، بعضی از بهترینها کشته شدند، اما آنهایی که ماندند هم خیلی زود فراموش شدند.”
بلافاصله پس از جنگ، کاپا شهروند آمریکا شد و در سال 1946 چندین ماه را در لس آنجلس و کالیفرنیا گذراند و در این مدت خاطرات جنگ خود را با عنوان ” کمی ناواضح ” نوشت. در سال 1947، او با دوستان قدیمی خود کارتیه- برسون و دیوید سیمور و همچنین جورج راجر و ویلیام وندیورت، برای ایجاد آژانس عکاسی بین المللی مگنوم همکاری کرد. کاپا که عمدتا در پاریس زندگی می کرد، خود را وقف مگنوم کرد و بر فعالیت های خود در دفاتر نیویورک و پاریس نظارت می کرد و به عکاسان جوان آژانس کمک کرد. کاپا علاوه بر اداره مگنوم (Magnum)، در اواخر دهه 1940، در تعدادی از کتاب های مستند سفر، همکاری داشت، از جمله یکی از آنها مستند سفر یک ماهه در سال 1947 با جان اشتاین بک به اتحاد جماهیر شوروی بود. در این سفر او از مسکو، کیف، تفلیس، باتومی و خرابههای استالینگراد عکاسی کرد. همچنین، در ماه مه 1948 سه سفر به اسرائیل داشت؛ جایی که او اعلامیه استقلال کشور نوپا و جنگ متعاقب آن با همسایگان عربِ خود را برای نشریه بریتانیایی هفتگی Illustrated پوشش داد. کاپا در دو سفر بعدی خود به اسرائیل، بر روی خیل عظیم پناهجویانی که به حیفا و اطراف آن میرسیدند تمرکز کرد و از شرایط زندگی آنها در اردوگاههایی که برای پردازش و اسکان موقت آنها تأسیس شده بود، عکس گرفت.
در سالهای آغازین دهه 1950، کاپا از انجام بیشتر کارهای سیاسی کنارهگیری کرد و در عوض بیشتر وقت خود را در پاریس و در مگنوم به فعالیت گذراند و مقالات دلچسب سفری برای مجله تعطیلات (Holiday) مینوشت. در بهار سال 1954، او به ژاپن رفت تا مجموعهای عکس سریالی برای Mainichi Press در مورد کودکان عکاسی کند، موضوعی که در دوران جنگ و صلح و در طول زندگی حرفهای، کاپا را به خود علاقهمند کرده بود. در واقع، بسیاری از تصاویر کاپا از کودکان در طول زندگی حرفهای خود، همان مشخصه بارزِ بیواسطهگی و نزدیکیِ صریح را داشتند که تصویر تحسین شدهاش از میدان جنگ و نبرد داشت.
مأموریت شش هفتهای کاپا در ژاپن، تنها سه روز به طول انجامید؛ نشریه لایف که به یک عکاس جایگزین اضطراری احتیاج داشت، او را برای تهیه گزارش جنگی که با نام جنگ نخست هندوچین معروف شد (نخستین جنگ هندوچین (که معمولاً به عنوان جنگ هندوچین در فرانسه شناخته میشود و به عنوان جنگ مقاومت ضد فرانسه در ویتنام) در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۶ در هندوچین فرانسه آغاز شد و در ویتمین تا ۱ اوت ۱۹۵۴ ادامه یافت. این جنگ بین نیروهای جمهوری چهارم فرانسه و مخالفین فرانسه (ویتمین) در جنوب، بود) به ویتنام فرستاد. به زودی پس از رسیدن به پایتخت هانوی، او عازم لائوس شد تا از آزادی سربازان فرانسوی اسیر شده توسط ویتمین هنگام پیروزی تاریخی خود در نبرد دینبینفو (Dienbienphu) عکاسی کند. کاپا سپس به هانوی بازگشت و در آنجا چندین روز را با عکاسی از ساکنان شهر و کارهای روزمره آنها گذراند. در 25 مه، کاپا با یک کاروان فرانسوی که ماموریت داشت 2 ایستگاه مرزی را تخلیه کنید همراه شد و به ثبت عکس از سربازانی پرداخت که حال پیشروی آهسته در دلتای رود سرخ بودند. کاپا دوربین Contax به دست در حالیکه از ستون سربازانی که از روی یک علفزار میگذشتند، عکاسی میکرد، پا بر روی مینیِ زمینی گذاشت و تقریبا بلافاصه کشته شد.
چند روز پس از مرگ وی، ارتش فرانسه یکی از بالاترین مدالهایِ افتخار خود را به کاپا اعطا کرد، مدال صلیب جنگ (Croix de Guerre یک مدال فرانسوی جنگ است که در ۲۶ سپتامبر ۱۹۳۹ میلادی به منظور ارجنهادن به کسانی که در هر زمانی از جنگ جهانی دوم، در جبهه متفقین جنگ جهانی دوم علیه نیروهای محور جنگیدند، ابداع شد. روبان این مدال، قرمز رنگ است و بر روی آن چهار نوار سبز وجود دارد). در سال 1955، باشگاه مطبوعاتِ خارج از کشور و مجله لایف به طور مشترک جایزه سالانه مدالِ طلای رابرت کاپا را به عکاسان خبری که در خارج از کشور، حین فعالیت از خود شجاعت و جسارت بالایی نشان میدهند، اعطا کرد. در سال 1958، برادر رابرت کاپا و مادرش جولیا فریدمن، به همراه خواهرِ دیوید سیمور، بنیاد عکاسی رابرت کاپا-دیوید سیمور را در اسرائیل ایجاد کردند. هشت سال بعد، در سال 1966، صندوق یادبود عکاسی وارنر بیشاف- رابرت کاپا-دیوید سیمور به منظور تجلیل و حمایت از کار این روزنامهنگاران و سایر خبرنگاران عکاسی تأسیس شد که در سال 1974 به مرکز بین المللی عکاسی در شهر نیویورک تبدیل شد. در سال 1976، نام رابرت کاپا به تالار مشاهیر و موزه عکاسی بینالمللی راه یافت.